حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

خونه

1392/12/11 13:42
نویسنده : مامان سمانه
269 بازدید
اشتراک گذاری

بابا داود یکشنبه شب از کوهنوردی برگشت. فرداش که 28 مرداد بود از سرکار اومد خونه مامانی. مامان که خیلی خوشحال بود.

 

من هم دوباره مشغول شناسایی بابام شدم. از نچ نچ هاش شناختمش.

مامان وسایلمون رو جمع کردش. خاله فاطمه که من رو خیلی دوست داره از رفتنم ناراحت بود. انقدر ناراحت که رفت توی اتاقش و خودش رو زد به خواب که رفتنم رو نبینه.

خلاصه که من و مامان و بابا و مامانی با بابایی و ماشینش راه افتادیم به سمت خونه.من که توی راه خواب بودم. آخه خواب توی ماشین خیلی کیف میده. 

رسیدیم. همه اومده بودند استقبال من. فقط عمو اسماعیل اینا مهمونی بودند و من باز عموم رو ندیدم.ناراحت

من که داغ کرده بودم جیغ و دادم رفت هوا. گریهمامان تند تند لباس هام رو کم کرد و شیر داد تا آروم شدم و باز خوابم برد.خواب

مامانی و بابا خونه رو که توی نبودمون خاک گرفته بود رو تر تمیز کردند.تختم هم آوردن از اتاق بیرون تا مامانم من رو راحت ببینه و مواظبم باشه.

بالاخره من و تختم به هم رسیدیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

بابا داود
14 مهر 92 8:28
سلام انشاءاله ورودت به خانه پر برکت باشد و قطعا این طور است.
خاله جون
14 مهر 92 15:09
سلام عجیجم به خونه خوش آمدی . خونه رو روشن کردی از این به بعد خاله هر روز بهت سر میزنه
خاله فاطمه
25 مهر 92 12:41
چرا رفتی خالهدلم برات تنگ میشه
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد