خونه
بابا داود یکشنبه شب از کوهنوردی برگشت. فرداش که 28 مرداد بود از سرکار اومد خونه مامانی. مامان که خیلی خوشحال بود. 
من هم دوباره مشغول شناسایی بابام شدم. از نچ نچ هاش شناختمش.
مامان وسایلمون رو جمع کردش. خاله فاطمه که من رو خیلی دوست داره از رفتنم ناراحت بود. انقدر ناراحت که رفت توی اتاقش و خودش رو زد به خواب که رفتنم رو نبینه.![]()
خلاصه که من و مامان و بابا و مامانی با بابایی و ماشینش راه افتادیم به سمت خونه.
من که توی راه خواب بودم. آخه خواب توی ماشین خیلی کیف میده.
رسیدیم. همه اومده بودند استقبال من. فقط عمو اسماعیل اینا مهمونی بودند و من باز عموم رو ندیدم.
من که داغ کرده بودم جیغ و دادم رفت هوا.
مامان تند تند لباس هام رو کم کرد و شیر داد تا آروم شدم و باز خوابم برد.
مامانی و بابا خونه رو که توی نبودمون خاک گرفته بود رو تر تمیز کردند.تختم هم آوردن از اتاق بیرون تا مامانم من رو راحت ببینه و مواظبم باشه.
بالاخره من و تختم به هم رسیدیم.



خونه
